خدا مي داند چقدر اين يكي دو ساعت خواب بعد از ظهر بچه ها، براي مادرها مبرم و ضروري است. تمام روز دارم براي اين يكي دو ساعت كه فقط من و خودم در آن هستيم، نقشه مي ريزم. با خودم مي گويم يك حمام جانانه مي كنم. مجموعه داستان كوتاهي را كه شروع كرده ام، تمام مي كنم. هر چند كه داستان ها به اندازه ي كافي كوتاه نشده اند كه دو ساعته بشود يك مجموعه شان را تمام كرد. وبگردي مي كنم، درسهاي آموزش طراحي سايت با ورد پرس را كه كلي زحمت دانلودشان را كشيده ام، پي مي گيرم. فيلم مي بينم.
قبلاً همينطور كه با هم نقاشي مي كشيديم يا لگو بازي مي كرديم فيلم هم مي ديديم. اما از بس توي اين فيلم ها آدم ها دارند زار مي زنند و فرياد، تازگي ها ياد گرفته وسط بازي با عروسك هايش، هي اداي گريه كردن درمي آورد. وقتي هم كار اشتباهي مي كند و برايش توضيح مي دهم كه مثلاً نبايد در نمكدان را باز كند و نمك ها را بپاشد روي زمين يا نبايد سنگ هاي تزييني توي شومينه را همه جاي خانه پخش و پَلا كند، شروع مي كند به صورت اعتراضي و بلند بلند اسم من را فرياد زدن در حاليكه كه دستش را مستقيم به سمت من گرفته، كه معني اش اين است كه ولم كن، انقدر گير نده! نمي دانم اين رفتارهايش ربطي به آن فيلم ها دارد يا نه اما تصميم گرفته ام كه ديگر وقتي با هم هستيم فقط كلاه قرمزي و اين دِ نايت گاردن تماشا كنيم.
همه ي اين نقشه ها را كه مي كشم، وقت خوابش مي رسد. يك راهپيمايي نيم ساعته همراه با حركات تاب دار را شروع مي كنيم، چند باري لالايي دريا دادور را مي خوانم و بعد هم اسم همه ي بچه هاي دوست و فاميل را كه مثلاً همه شان حالا دارند مي خوابند، در قالب يك جور قصه لالايي ِ من درآري، بارها و بارها تكرار مي كنم و هي جلوي آينه باز و بسته بودن چشمهايش را چك مي كنم.
مي خوابد و با كلي شوق مي گذارمش توي تخت و مي آيم از اتاق بيرون. بعد مي افتم روي مبل وسط حال و دو ساعت سقف خانه را نگاه مي كنم منهاي وقت هايي كه سرم را مي گردانم سمت ساعت. صداي قژقژي مي آيد و يك بچه ي كوچولو سرش را از پشت ديوار بيرون مي آورد و يكهويي مي دود ته خانه. كه يعني من بيدار شده ام و زود باش بيا دنبالم و بغلم كن و نازم را بكش.
داستان اين ماه را كه گرفتيد اول سري بزنيد به «ضرورت ناهشياري» ِ سردبير در صفحه ي 34.
كوچه هايي با كوچه هاي ديگر فرق مي كنند كه با خيال كسي يا قصه اي از آن گذشته باشي. وگرنه هر جاي اين شهر مثل هر جاي ديگرش مي شود. مردم شهر مثل نان شب، به قصه، به خيال، به تصويرهاي ناهشيار نياز دارند و جهان ِ ناهشياري دور شده است. از دستمان رفته. باغ هاي مخفي از پشت پنجره ها و درها كوچ كرده اند، قاليچه ها نمي پرند و نقشه ها ما را فقط به جاهاي معلوم مي برند. در نبود ِ ناهشياري هاي دوست داشتني، همه ي ما، مردمان ِ سود و زيان، حساب و كتاب ِ مدام شده ايم. مردماني كه شب ِ دراز كنار آتش مي نشينند و قصه اي براي تعريف كردن يادشان نمي آيد. ميخ به دست رو به ديواره ي غار ايستاده اند و تصويري براي حك كردن در خاطرشان نيست.
بعد پشت هم بخوانيد:
«عالي جناب آلزايمر» از عرفان مجيب در صفحه ي 125.
مادربزرگ از يك روز به بعد، از پست ِ تشريفاتي خانمي ِ خانه رسما استعفا داد و كارش اين شد كه صبح تا شب توي خانه تحت اوامر عالي جناب آلزايمر، زمين و آسمان را به هم بدوزد. در مقابل پدربزرگ كه هنوز حافظه اش مثل ساعت سوئيسي ِ پشت دستش كار مي كرد، مصمم بود به هيچ وجه تسليم اين صحنه آرايي شوم نشود. روز و شب مي ايستاد جلوي پرتره ي تمام قد عالي جناب، بـِر و بـِر زل مي زد توي چهره ي عبوس اش و انكارش مي كرد.
«مَشَد نابات پاينده» از سلمان باهنر در صفحه ي 119 كه چه خوب بود اگر نام داستان در زيرنويس معنا شده بود.
- دارد مي ميرد!
- پس چرا چايي بهش مي دي؟
- دارم گل گاو زبونش مي دم جون داشته باشد جون بدَد!
سي و اندي سال از آن جوابي كه ننه داي به من داد، گذشته است و هنوز سر نيفتاده ام پرس و جو كنم كه آيا به واقع رسم است در حق آدمي كه جان ِ جان دادن ندارد، چنين لطفي بكنند؟ يا باز هم ننه داي با ذهن كودكي ام بازي كرده. اگر شوخي بوده حتما روز جان دادن اش وقتي از او پرسيدم: «ننه داي، گل گاب زبون بيارم برات؟» كلي توي دلش، تلخ خنديده است به اين نوبه ي روزگار!
«اشك هاي فروشي» از سميره عزام در صفحه ي 105.
ساكت بود و بدون اين كه يك كلام حرف بزند يك گوشه ي اتاق روي زمين دراز كشيده بود. دستمال سياه دور سرش نبسته بود، روي صورت اش هم رنگ نيلي نزده بود، گونه هايش را نمي خراشيد و لباس هايش را هم از تنش نمي كَند. براي اولين بار چهره ي زني را ديدم كه به چيزي تظاهر نمي كرد. اين چهره ي زني بود كه درد مي كشيد و نزديك بود از اين درد بميرد.
و مطلب جالبي با عنوان «گيلاس روي بستني» از استيو آموند در صفحه ي 193: چگونه با انتخاب عنوان مناسب، داستان مان را معرفي كنيم.
خوب معلوم است كه اسم نوعي تبليغ است. فكر مي كنيد فهرست مطالب يك مجله را كه نگاه مي كنيد چه دليلي باعث مي شود يكي را براي خواندن انتخاب كنيد؟ عنوان داستان بايد ابزاري براي سبك و سنگين كردن داستان باشد. اگر نمي توانيد از پس اسم داستان بربياييد يا درگير همان چيزهايي شده ايد كه اول گفتم، شايد معني اش اين باشد كه تصور مي كنيد داستان يا رمان شما آمادگي معرفي شدن به دنيا را ندارد.
نگاه من به مجموعه داستان «قبرستان سقف ندارد» سامان آزادي، نشر چشمه
داستان آغازين كتاب، «صد برگ» شرح غم انگيزي است از حال و هواي زندگي ِ دختري كه پدرش صاحب قهوه خانه اي در دل كوير است. به نظرم نقطه ي قوت اين داستان فضايش است كه به سرعت در ذهن آدم جا باز مي كند و ماندگار مي شود.
- توريست ها سه چهار روز از شهرهاي بزرگ شان با ماشين هاي گران قيمت مي آيند سمت كوير و خوش مي گذرانند و فكر مي كنند همه ي زندگي كوير همين شكلي است. نه غبار و ماسه، زندگي شان را سياه مي كند، نه ساعت ها كنار جاده منتظر ماشين مي مانند، نه تابستان ها از گرماي هوا و نديدن ِ آدم به حال دِق مي افتند.
«بگذار تصور كنم» موضوع جسورانه اي داشت كه براي اولين بار در يك داستان ايراني با آن روبرو مي شدم. نوع روايت داستان را دوست داشتم. اينكه قرار است تمام اين حرف ها براي كسي نوشته شود يا گفته شود، اما راوي هنوز درگير انتخاب است. شايد رودررويش بايستد، شايد نامه بفرستد، شايد تلفن بزند. درمانده گي اي كه پيشبرد داستان را شيرين كرده است. حالا اصلاً چرا بايد بگويدش به كنار البته!
داستان بيشتر به رفتارهاي محتاطانه ي بيروني دختر پرداخته، آن هم از نگاه شخصي ديگر كه در باغ هم نيست. شايد اگر بيشتر به درونيات دختر پرداخته مي شد يا مثلاً داستان از زبان خودش روايت مي شد، درصد كسب مجوز به صفر مي رسيد.
- هميشه با هم بودند درست مثل زوجي واقعي. روزي يكي شان مرد. آن يكي انگار اول نفهميد. اما لاشه ي جفتش را كه بردند به مرور كاملاً سرگردان شد. روزها پشت به جماعتي كه براي ديدنش مي آمدند مي ايستاد و هيچ تكان نمي خورد تا بالاخره چند روز بعد اين يكي هم دق كرد و مرد ... پس از مرگ شان پزشك باغ وحش متوجه شد كه هر دو پنگوئن ماده بوده اند.
«بعد از آن باران» را بيشتر از بقيه ي داستانها دوست داشتم. اين گريزهاي تودرتوي ِ مكرر ِ از حال به گذشته و بالعكس را خيلي دوست دارم. خودم هم تجربه اش كرده ام. اين شيوه ي نوشتن، پيچيدگي دلچسبي به داستان مي دهد كه در اين حين، نقطه هاي تاريك را بهتر مي شود براي خواننده روشن كرد. ضمن اينكه زمينه ساز ِ پايان تلفيقي معناداري براي داستان مي شود.
- صداي فرياد و خدا خدا گوش آدم را كر مي كند. اين جا هيچ كس بمب خوشه اي نديده بوده، همه مات شان برده. من ولي بمب خوشه اي را مي شناسم. روز آزادي بابا شناختمش. اواخر تابستان بود. هنوز جنگ نشده بود. همان وقتي كه تازه داشتند پي مسجد اميرالمومنين را كنار خانه تان مي كندند. از خانه ي وحيد برميگشتم كه پدرت را پشت آن گرد و خاك ديدم كه جلو در خانه تان سر پا نشسته بود و تسبيح مي انداخت. منتظرم بود به حتم ...
اينطور داستان ها البته نوشتنشان مهارت مي خواهد. هميشه خوب از آب در نمي آيند. مثالش «هشتاد سنگ صاف سفيد» كه اصلاً قابل توجه نبود.
در آخرين داستان، «اين يكي را هم بخوان لطفاً!» در ابتكاري بامزه، تكه هايي از چهار داستان قبلي گنجانده شده بود. شيطنتي كه به مذاق من خوش آمد. هر چند كه خود داستان مرا بُرد به حال و هواي شبهاي نوجواني ام. درست مثل آن وقت ها روي شكم دراز كشيده بودم و انگاري داشتم «ر. اعتمادي» مي خواندم.
برعكس بسياري كه به نظرشان اين كتاب روي محور مرگ مي چرخد، به نظر من اگر پدر ليلا تا ابد در زندان مي ماند و شهرزاد هم گاز ماشينش را مي گرفت و صحيح و سالم به خانه اش مي رسيد، يا حتي راوي ِ «بعد از آن باران» لا به لاي جنازه ها دست و پا نمي زد، تفاوت چنداني در آنچه داستان ها به خواننده منتقل مي كنند، وجود نمي داشت. شايد همه ي داستانها مي توانستند دليل ديگري براي روايت پيدا كنند. ايجاد اين نقطه ي مشترك مرگ، گذشته از آنكه به نامگذاري كتاب كمك كرده، انتخابي است كه به نظرم به حال و هواي ذهني نويسنده بر مي گردد و حيات داستان ها لزوماً به وجود آن وابسته نيست.
ضمناً تيتر اين مطلب، برگرفته از ديالوگي در داستان «بگذار تصور كنم» است. اتهامي كه چند سطر پايين تر بي جواب نمي ماند:
«مي خواستم بنويسم. نه براي اينكه دروغ گوي قهاري شوم. براي اينكه راستش را بنويسم.»
بخش هايي كه دوست داشتم از مجموعه شعر ِ «سياهه ي من» حسين سناپور، نشر چشمه
زنم معشوق اش را به كالسكه گذاشت / و كالسكه را به من سپرد / با معشوق اش از ادبيات حرف زديم و از فلسفه / حرف زديم و بر ميانه ي اتوبان ها و تيررس چراغ قرمزها راه رفتيم / آن قدر رفتيم تا بزرگ شد / آن وقت زنم را ترك كرد و او را با مادري ِ ناتمام اش / و با شهوت ِ جوان خواه اش / تنها گذاشت / و مرا با همه ي اين ها.
همه سراسيمه رسيديم / اما كمي دير / شايد دو يا سه سال ... چشمان اش را بسته بود / چند ساعتي بود كه چشمان اش را بسته بود / بر همه ي آدم ها و برادرها ... بر همه ي دروغ ها و لب خندهاي زهردار ... دراز كشيده بود و / زردي كف پاهاش را نشان مان مي داد / اين طور همه ي عرياني و ساده گي مردن را / رو به ما گرفته بود.
در شب دريايي كه تويي / من كاش فانوسي بودم / نشسته بر كناره ات / تا مگر قايقي كه تويي / كُنده چوبي را كه من ام / پيدا كند / نشانده بر ساحل / ساحلي كه تويي / براي خُفتن ِ گاه به گاه موجي / كه من ام.
دوست ات دارم / آن طور كه قاصدك / باد را.
روز / نه از پرنده / نه از درخت / كه از روشناي پوست تو / آغاز مي شود / بند بند / از انگشتان ات بالا مي رود / تا در روشناي چشم ات / داغ ترين خورشيد همه ي فصل ها / عمود / بر من بتابد.
چهره اش آشنا نيست اين راننده؟ / خشونت نگاه پدرت در چشم هاش نيست؟ / نه، نيست. / نمي تواند بترساندم آن طور كه حرف زدن يادم برود / اما اين لب خند دختر صندوق دار ِ پيتزا فروشي / با آن چال گونه اش / شايد از خيابان گردي هاي جواني ات بيايد! / نه! / چالي كه به زحمت بيرون آمدم ازش / عميق تر از اين حرف ها بود / اما توي اين كلاس / شايد سر و دست تكان دادن شاگردي / كسي را به يادت بياورد / كه ذره ذره گم اش كردي / توي نه هايي كه بايد مي گفتي و نگفتي / يا توي كت و پيرهن هايي كه نمي خواستي و پوشيدي ...
اشتهام برگشت / فقط دو روز بشقابم از مرگ پر بود / و كله ام به جاهاي نيمه تاريك سر مي كشيد / حالا باز كلنجار مي رود با قيمت هاي گران / با وسايل نيمه خراب خانه گي / با همه ي چيزهايي كه دو روز تمام / غبار روشان مي ريخت و مي ريخت.
نگذار خودم را اين تو حبس كنم / دوباره به ام دروغ بگو / تا بيايم بيرون / بگو كه تا دو ماه ديگر درست مي شود / يا دو روز ديگر / يا با يك تلفن / يا يك لبخند / بگو كه اين ها رفتني اند / كه مي رويم مسافرت / خانه مي خريم / جوايز قرض الحسنه را برنده مي شويم / براي دخترمان شوهر نجيب ِ پولدار پيدا مي كنيم / و براي پسرمان خانم دكتري كه آفتاب مهتاب هم نديده باشندش / بگو تو با من ازدواج مي كني / و دوباره و دوباره خواهي گفت كه دوست ام داري / بگو كه مي شود باز / از طعم بوسه يي مست شوم / و جهان دوباره همان چرخ و فلك گردنده شود / كه مرا مي برد و مي برد / به جايي كه هيچ نيست ... جز شيريني تو و دروغ هات / تا تاب بيارم، بمانم، بخندم! / بگو / باز به ام دروغ بگو!
چه قدر دوريم ما از هم / به قدر دو عشق / دو هزار خاطره / از هزار كوچه / و چند صد بوسه / زير باران هاي گاهي تند / براي تو / گاهي آرام / براي من / و نگاهي خمار يا سودايي / از چشم هاي گاهي قهوه يي، گاهي روشن / من مي خواهم راه ببرم از چشمان ات / به آن كوچه ها / كه تو هنوز نيامده بودي ازشان بگذري / اما من / زير برف باران / با پاهاي خيس ِ زق زق كن / به انتظار ايستاده بودم / براي چشم هايي كه نيامد / ايستاده بودم / تا شايد روزگاري / ديگر عسلي هر چشمي بي تاب ام نكند / و تو به سرانگشت هاي من مي آويزي، مي پيچي / تا مگر گرماي تني تب دار / در سرماي اتاق هاي خالي و ساكت را / دوباره پيدا كني / نمي شود. / ما هر كدام / بن بست خاطرات خوديم / هزار خروار آجر ِ آواره گي هاي مكرر / با خيال تلخاي لب هاي نامكرر.
اين آغاز داستان ِ كوتاه ميررضا خاتمي ِ 5 ساله است: «يكي بود يكي نبود. يك روز تو يك روستا يك الاغ بود و يك گربه. گربه پريد روي سر الاغ. بعد اون رو خورد . لاك پشت كه ديد يك اسب ...» بخوانيد تحليل سردبير را درباره ي داستان اين پسر.
- رضا جان! گربه ي تو واقعاً شگفت انگيز است. به خصوص اگر اين گربه را بگذاري كنار گربه هايي كه دسته دسته در خيابان ها و كوچه ها، ولگردي مي كنند، دچار حيرت مي شوي. گربه ي واقعيت ِ اين روزها جرات و شهامت گرفتن اين همه موش را كه زير دست و پا مي لولند ندارد. در واقعيت، گربه ها موش شده اند و از ترس موش ها در زباله ها تلو تلو مي خورند. اين همه موش چاق و چله را به حال خود رها كرده و زباله گرد شده اند و زباله خوار. گربه هاي واقعيت ِ اين روزها فقط براي همديگر در كوچه ها و پس كوچه ها شاخ و شانه مي كشند و عربده سر مي دهند. ذهن تو در هجوم اين واقعيت خرفت و سنگين، گربه اي خلق كرده كه مي پرد روي سر الاغ و بدون هيچ مكثي الاغ را مي خورد. هر چند ذهن ات خيلي سريع از گربه و الاغ پريده و رفته به سمت لاك پشت و اسب و نگذاشته بفهميم كه گربه چگونه الاغ را خورده و بعد از خوردن الاغ، الاغ كجا رفته است. از طعم الاغ در دهان گربه هم براي مان چيزي نگفته اي. شايد روزي نويسنده ي تيزهوشي بيايد و بقيه ي داستان تو را بنويسد و شايد خود ِ تو روزي بقيه ي آن را بنويسي.
عروسك سخنگو، شماره ي 243 و 244
پي نوشت: از آنجايي كه عروسك سخنگوي بهمن و اسفند، در يك مجلد و با صفحاتي بيشتر، به چاپ رسيده است اين حق را به خودم دادم كه دو بار درباره اش بنويسم.
در تولد بيست و سه!!! سالگي عروسك سخنگو، زري نعيمي مطلبي با عنوان «پا به پاي اصغر فرهادي و ماهي سياه كوچولو»
نگاشته كه بسيارخواندني است. در آن از نگاه انتقادي ماهي سياه كوچولو گفته
است و الگوي ناگهان ِ ايراني! از بزنگاه موقعيت گفته، جايي كه پرده ها فرو
مي افتد و برهنه مي شويم و از «زنده به گور» كه قبلاً داستاني بود از صادق
هدايت و حالا سبكي از زندگي شده است. از يك نيمه ي من ِ ايراني اش گفته كه
سربلند و مغرور پا به پاي اصغر فرهادي از پله ها بالا رفته است و آن نيمه ي
ديگر كه با لبي خندان و شاد، ماشينش را پارك كرده تا به ديدن اخراجي هاي
سه برود.
- يك سرم با غرور و افتخار بلند است به
خاطر «جدايي» و اصغر فرهادي، و يك سرم شكسته است به خاطر اين نيمه ي ديگر
ايراني ام. نمي توانم اين نيمه را انكار كنم. نمي خواهم آن را در غرور شگفت
انگيز ِ پيروزي فراموش كنم. مي خواهم چشمانم را براي ديدن، براي خوب ديدن
باز كنم. اين چيزي است كه از ماهي سياه كوچولو ياد گرفته ام: «من نه بدبين
ام نه ترسو. من هر چه را كه چشمم مي بيند و عقلم مي گويد، به زبان مي
آورم». وقتي اصغر فرهادي با ديگران دست مي داد و قدم بر مي داشت و بالا مي
رفت به اين فكر كردم كه پس مي شود. پس مي توانيم. پس ضروري است كه در ايران
بمانيم و كار كنيم. من ِ ايراني، فرهنگ ايراني به اين ماندن ها و ساختن ها
نيازمند است.
عروسك سخنگو، شماره ي 243 و 244
نگاه من به داستان «آرام بخش مي خواهم» از مجموعه داستان «آرام بخش مي خواهم» محمد هاشم اكبرياني، نشر افكار
معمولاً
داستان ِ همنام ِ كتاب، بهترين داستان كتاب يا يكي از بهترين هايش است.
بيشتر اوقات ترجيح مي دهم اين داستان را بگذارم براي آخر كار. اما گاهي هم مثل اينبار
اول مي روم سراغش. بدي اش اين است كه وقتي داستان خوبه را اول مي خواني
انتظارت بالا مي رود و اگر بقيه ي داستان ها به قوت اولي نباشند، يا كتاب
را نيمه كاره رها مي كني، يا اينكه تمام كردنش خيلي طاقت فرسا مي شود.
اتفاقي كه براي اين مجموعه داستان افتاد. خيلي صبر كردم تا كتاب را به
پايان ببرم و درباره ي كل مجموعه چيزي بنويسم اما انگاري نمي خواهد تمام
شود. در نهايت تصميم گرفتم حداقل درباره ي داستاني كه تا اينجاي كار، دوست
داشته ام بنويسم تا بعد ببينم چه پيش مي آيد.
داستان اينطور شروع مي شود:
«سلام خوب من. از اين كه نزديك به يك ماه و نيم است نامه ننوشته ام بايد
مرا ببخشي. الان هفت روز است كه در بند عمومي زندان هستم». مردي دارد براي معشوقش از حال و هواي زندان مي نويسد. عشقي كه البته بعد از نامه ي سوم، چهارم، مي فهميم
كه احتمالاً حالا ديگر يكطرفه است، چون مرد پاسخي براي نامه هايش دريافت نمي كند.
- يك
اتاق، يك سالن و يك حياط هواخوري كه هميشه هم درش باز نيست. دنياي كوچكي كه
نفس كشيدن را سخت مي كند. زندان لعنتي بدون اينكه آدم بخواهد، خيلي چيزها
را به او تحميل مي كند. به گونه اي كه آدم ديگر آن آدمي كه در بيرون زندان
بوده است، نيست. زندان معيارهايي را به آدم القا مي كند كه با رفتارهاي
گذشته اش همخواني ندارد. در زندان همه چيز محدود مي شود. محل خواب، محل قدم
زدن، محل زندگي، تعداد آدم ها، اخلاق ها، ارزش ها، روحيه ها، پول ها، سيب
ها و همه چيز و همه چيز محدود مي شود. بعد مي بيني كه زنداني هم محدود مي
شود. هر لحظه ممكن است بريزند و زندان را بازرسي كنند. هر لحظه ممكن است
بيايند يكي را براي اعدام ببرند. هر لحظه ممكن است دعوا شود. هر لحظه ممكن
است يكي به خودش يا به ديگري تيزي بكشد. همين هر لحظه هاست كه مي بيني روي
آگاهي و شناخت تو اثر مي گذارد و ناخودآگاه همه ي دنيا را مثل زندان مي
بيني و گمان مي كني بيرون از زندان هم مثل زندان امنيت ندارد!
از
نامه ي چهارم به بعد اصلاً نمي شود داستان را رها كرد. مرد در طول ساعت هاي تفكر و
تنهايي اش، به شباهت هاي عجيبي كه زندان به عشق دارد پي مي برد.
-
عشق و زندان هر دو معيارهايي به انسان مي دهند كه انسان خود را، فكرش را،
الگوهايش را، رفتارش را و همه چيزش را يا آن مي سنجد و دنيا را با آن مي
بيند. هر دو آدم را محدود مي كنند، كوچك مي كنند. در عشق، رويايت، فكرت،
خيالت، خنده ات، گريه ات و همه چيزت مي شود معشوق. وقتي دنيا بزرگ است و
ارتباط با هر پديده اي مي تواند شناختي متفاوت را به انسان تقديم كند آخر
چه معنا دارد كه شناخت آدم فقط از عشق يا زندان سرچشمه بگيرد. زنداني وقتي
آزاد مي شود و با دنياي بيرون از زندان ارتباط مي گيرد نظرش هم عوض مي شود و
شناختش سمت و سوي ديگري مي گيرد. عشق هم وقتي كنار مي رود آدم دنيا را
بزرگتر مي بيند و آزادانه تر در مورد آن فكر مي كند. عشق، عشق است چه به
آرمانهاي بزرگ چه به جنس مخالف. عشق آدم را تنگ نظر مي كند، زندان هم
همينطور. وقتي از اين همه آدم و درخت و طبيعت و خوشي و خنده و گريه و هزار
چيز ديگر فقط يك چيز را داشته باشي كه به آن عشق بورزي معلوم است كه تنگ
نظر مي شوي. در واقع عشق از زندان هم كوچك تر مي شود.
اگر داستان را نخوانده اي از اينجا به بعد را نخوان. آخر ِ داستان را لو داده ام!
و
در آخرين نامه تلاش مي كند كارش را با عشق يكسره كند:
«مايوسم، مچاله شدم، نابود شدم، همش به خاطر عشق تواه. همش به خاطر عشقيه
كه خودش زندونه.» هر چند كه كار خودش يكسره مي شود: «منو آوردن بخش مراقبت
هاي ويژه. جايي كه زندوني هاي رواني و ديوونه رو ميارن. اين جا مدام خوابم.
قرص آرام بخش مي خورم و مي خوابم. خوابم هم كه خواب نيست. خواب مي بينم تو
رو با چاقو شقه شقه مي كنم، بعد هر شقه ات مي شه يه عروس خوشگل و دوست
داشتني. ديشب يكي از دكترها رو زدم. تا امروز ظهر دست و پام رو به تخت بسته
بودن. باور كن مي كشمت. حتماً مي كشمت عشق من ...»
داستان كه تمام شود، اگر از عشق بي بهره باشي با افتخار
سرت را بالا مي گيري كه چه خوب كه دم به تله نداده اي. اگر هم كه دُم ِ را به تله واگذار كرده باشي، احتمالاً بدجوري توي فكر فرو مي روي. به گمانم يك نويسنده چيزي بيشتر از اين هم نمي خواهد! دل خواننده اي را خوش كند يا وادارش كند به تفكر.
بازش كه كردم، في الفور رفتم سراغ «پايان خوش». نبود! چند بار مجله را ورق زدم. كلي خورد توي ذوقم. خوب شد پشتش رفتم سراغ سردبير. نوشته بود نه تنها تمام نشده در صفحاتي بيشتر و با نويسندگاني تازه تر برخواهد گشت.
از ميان داستان هاي كوتاه اين شماره، عاشق دو داستان شدم. دومي را دوبار خواندم. پس اول دومي را بخوانيد. «يك داستان از توزيدن كينه ي مثلثي با نتيجه گيري آخرش» به قلم فروغ كشاورز در صفحه ي 101.
- ثامنه تنها كسي بوده كه صندلي اش را روي مثلث ِ مشكي ِ چهار پر ِ معروف ِ كف ِ سالن ِ فرنگيس، مي گذاشته و هر چقدر كه فرنگيس مي خواسته حالي اش كند كه نظم ِ گرد ِ مبل و صندلي هاي چيده شده روي مثلث هاي قرمز را به هم نزند به خرجش نمي رفته. آن يكي مثلث هميشه متعلق به خود فرنگيس بوده. ثامنه همان جا مي نشسته روبروي فرنگيس، چشم توي چشم.
بعد برويد چند صفحه عقب تر. صفحه ي 87. «ناله ي بلند» به قلم علي صالحي.
- تعريف كرد كه رفته بالاي قبر مادرش نشسته و گفته: «ديدي سر قولم بودم مادر.» و بعد مي رود دو سه قبر بالاتر، با سنگ كوچكي آرام روي سنگ پدر مي كوبد و مي گويد:« غصه نخور! بچه ت خيلي هم بي عرضه نيست. ديدي نگذاشت خونت پامال شه؟»